تبلیغات
عکسهای عرفانی و متنهای عرفانی
عکسهای عرفانی و متنهای عرفانی
آنگاه که روحت تشنه نیایش و راز نیاز است، آهسته مرا بخوان
پنجشنبه 2 دی 1389

استجابت دعا

پنجشنبه 2 دی 1389

نوع مطلب :

داستان خواندنی استجابت دعا

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید:

شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد

گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل

می گیریم.


مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت

می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:


شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت:

اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می
فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند:

خدایا شکر





سه شنبه 21 خرداد 1392

سپاس خداوندا

سه شنبه 21 خرداد 1392

نوع مطلب :

خدایم ای بلند مرتبه ی مهربان :
ناتوانم، تنها به نگاهت ،به وجودت
،به حضورت در زندگانیم محتاجم.
خدایم قلبم را برای رسیدن به خودت به
نهایت پاکی ها منور بگردان .
ومرا در روز موعود در ردیف پاکان
قرار ده.
سپاس از اینکه به روزهای تاریکم
روشنی و رنگ،رنگی به سلیقه
خودت پاشیدی
خدایم برای بودنت در زندگانیم
سپاسگذارم زیاد خیلی زیاد

 

نوشته دوست عزیزم سیران




دوشنبه 16 اردیبهشت 1392

دعا براى گشایش كارها

دوشنبه 16 اردیبهشت 1392

نوع مطلب :

****دعا براى رفع غم و گشایش كارها****


((سبحان الله یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّی و یَسِّرْ
امری و ارحَمْ ضعفی و قِلةَ حیلتی و ارزُقنی من حیث لا اَحتَسِبُ یاربّ
العامین))

ترجمه:
منزه است خداوندی که بر طرف کننده غم ها است. غم و مشکل من را برطرف کن،
بر ضعف و کمی چاره ام رحم کن و مرا از جایی که گمان نمی کنم روزی ده ای
پروردگار جهانیان.

حضرت محمد (ص) فرمودند : هرکس مردم را از این دعا با خبر کند در گرفتاریش

گشایش پیدا می کند.

 




جمعه 12 آبان 1391

وزن دعای پاک

جمعه 12 آبان 1391

نوع مطلب :

 

زنی با لباسهای كهنه و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محل شد و با فروتنی از فروشنده خواست كمی خواروبار به او بدهد.

وی گفت كه شوهرش بیمار است و نمی­تواند كار كند، كودكانش هم بی­غذا مانده­اند.

فروشنده به او بی­اعتنایی كرد و حتی تصمیم گرفت بیرونش كند. زن نیازمند باز هم اصرار كرد. فروشنده گفت نسیه نمی­دهد.

مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می­شنید به فروشنده گفت: ببین خانم چه می­خواهد خرید او با من.

فروشنده با اكراه گفت: لازم نیست، خودم می­دهم!

-  فهرست خریدت كجاست؟ آن را بگذار روی ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر !

زن لحظه­ای درنگ كرد و با خجالت، تكه كاغذی از كیفش درآورد و چیزی روی آن نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت.

همه با تعجب دیدند كه كفه ترازو پایین رفت.

خواروبار فروش باورش نمی­شد اما از سرناباوری، به گذاشتن كالا روی ترازو مشغول شد تا آنكه كفه­ها با هم برابر شدند.

در این وقت؛ فروشنده با تعجب و دلخوری، تكه كاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته است.

روی كاغذ خبری از فهرست خرید نبود، بلكه دعای زن بود كه نوشته بود:

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده كن.

 

فروشنده با حیرت كالاها را به زن داد و در جای خود مات و مبهوت نشست.

 

زن خداحافظی كرد و رفت و با خود اندیشید: 

فقط خداست كه می­داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است...

 




جمعه 12 آبان 1391

برگ

جمعه 12 آبان 1391

نوع مطلب :

 

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال بنگر که تو چگونه می افتی...




جمعه 12 آبان 1391

نماز

جمعه 12 آبان 1391

نوع مطلب :

 

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن، به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

 "شیخ بهایی

 

 




جمعه 12 آبان 1391

پیرزن

جمعه 12 آبان 1391

نوع مطلب :

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :

))خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ ((

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .

پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بودزن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:

))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟((

خدا جواب داد :

)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی............

 




چهارشنبه 28 تیر 1391

خداوندا

چهارشنبه 28 تیر 1391

نوع مطلب :

خداوندا! میدانم تنها نجات دهنده هستی
 و می دانم اگر خوانده شوی پاسخم خواهی داد.
پس آرامش روحم را در حضور الهی ات تجربه میکنم،
 دردها و رنجهایم را در حضور الهی ات شفا ببخش
 و تنهاییم را با وجود پر لطفت پایان ده
 




شنبه 20 اسفند 1390

الهی

شنبه 20 اسفند 1390

نوع مطلب :

الهی ،

ای ماندگار ، ای ماندنی ترین عشق ،

ای یکتا یاور ، ای باعث بزرگی ای بزرگ ،
ای جدا از من و با من!

ای بی نیاز از من و دوستدار من!

باران دیدگانمان میل تو را دارند،

پس چه زیباست با آسمان آبی رحمت....

رحمت تو همراز شدن.....




جمعه 14 بهمن 1390

قطار

جمعه 14 بهمن 1390

نوع مطلب :

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت : مقصد ما خداست ، کیست که با ما سفر کند ؟

کیست که رنج و عشق رو با هم بخواهد ؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند ، از جهان تا خدا هزاران ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم می شد ، قطار می گذشت و سبک می شد ، زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، به ایستگاه بهشت رسید ، پیامبر گفت : اینجا بهشت است ، مسافران بهشتی پیاده شوند ، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند ، اما اندکی باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند . آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ، راز من همین بود ، آن که مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد …

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .........




جمعه 14 بهمن 1390

كلام های زیبای خداوند به بندگان

جمعه 14 بهمن 1390

نوع مطلب :

كلام های زیبای خداوند به بندگان

بنده ای از خداوند پرسید : در مقام پروردگار می خواهی بنده هایت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟

خدا وند گفت :

بیاموزند که نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، تنها کاری که می توانند بکنند این است که خودشان او را دوست بدارند .

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم هایی عمیق در قلب کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم، اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیازمند است .

بیاموزند انسان هایی هستند که ما را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان رابیان کنند .

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما به همان یک نقطه دو دید مختلف داشته باشند .

بیاموزند کافی نیست که فقط دیگران را ببخشند بلکه باید بتوانند خود را نیز ببخشند .




پنجشنبه 13 بهمن 1390

کاش

پنجشنبه 13 بهمن 1390

نوع مطلب :

خشم آسمان

کاش........

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش واژۀ حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های باریک شب آشناتر بود

کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را بدست خزان نمی سپرد

کاش فریادها آنقدر بی صدا بودند که حرمت سکوت را نمی شکست

کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد و بالاخره

کاش کاش.....................




پنجشنبه 13 بهمن 1390

مرا ببخش

پنجشنبه 13 بهمن 1390

نوع مطلب :

مرا ببخش

یارب مرا به سلسله انبیا ببخش        بر شاه اولیا، علی مرتضی ببخش

یارب گناه من بود از كوهها فزون     جرم مرا به فاطمه، خیرالنسا ببخش

هركار كرده‌ام، همه بد بوده و غلط      یارب مرا تو بر حسن مجتبی ببخش

یارب اگر كه جود وسخائی نكرده‌ام     ما را تو بر سخاوت اهل سخا ببخش

یارب مرا به رحمت بی‌منتها ببخش       یعنی به ساحت حرم كبریا ببخش

یارب گناهكار و ذلیل و محقرم         عصیان من به شوكت عزّوجلا ببخش

یاب تو را به جاه و جلالت دهم قسم      جرم گذشته عفوكن و ماجرا ببخش

یارب مرا ببخش به اهل صلات و صوم * یعنی به نور صفوت اهل صفا ببخش

یارب تو را به نور جمالت دهم قسم      كز ظلمتم رهان و به نور هدا ببخش

یارب به نور ظلمت خاصان درگهت       این بنده را به ختم همه انبیا ببخش

یارب از این معاصی بسیار بی‌شمار

مستوجب عقوبتم؛ امّا مرا ببخش




پنجشنبه 13 بهمن 1390

آیینه

پنجشنبه 13 بهمن 1390

نوع مطلب :

 در سجده هنوز با تو سرسنگینیم

 دلبسته ی این زندگی رنگینیم


دیوار وضوخانه پر از آیینه است

  این است که در نماز هم خودبینیم

نویسنده: میلاد عرفان پور




پنجشنبه 13 بهمن 1390

آسمان

پنجشنبه 13 بهمن 1390

نوع مطلب :

زندگی سرشار از دوست داشتن است

دوستی هر روز و بارها در من پژواک می شود

می توان با پر زدن در آسمان دوستی به ستاره خوشبختی رسید

پرنده ها هر روز به من سلام می دهند

وقتی گیسوان باران خورده خاطرات را نوازش می دهم

دوستی کنار پنجره سکوت می ایستد

و چراغ شکسته دل را تسلی می دهد

ای دوستی!

برای تو از دامنه قلبم یاسمن چیده ام

بی تو دگر پرستو ها به خانه بر نمی گردند

و من می مانم و تنهایی و آنگاه سکوت.................




پنجشنبه 13 بهمن 1390

چی بگم....!!!

پنجشنبه 13 بهمن 1390

نوع مطلب :

چی بگم....!!!

 

کودکی از خدا خواست که با او سخن بگوید و در این لحظه آسمان رعد و برق زد . کودک گفت : خدایا چرا با من سخن نمی گویی ؟ در این حال زمزمه هایی در دل کودک به وجود آمد و نسیم خنکی شروع به حرکت کرد و برگ های درختان به نرمی پیشاپیش کودک خم شدند . کودک گفت : خدایا حالا که با من حرف نمی زنی برایم لیوانی آب بده که خیلی تشنه ام . در این حال چشمه کوچکی زلالی در نزدیکی کودک شروع به غلغل کرد . کودک گفت خدایا اگر به من آبی نمی دهی دستکم به من یک شاخه گل بده و گلستان بزرگی از گلهای سرخ و زنبق و نیلوفر کودک را در آغوش گرفت . اما کودک گریه می کرد که چرا خدا به او شاخه گلی نمی دهد . کودک گفت خدایا اگر صدای مرا نمی شنوی و به من هیچ نمی دهی  لااقل برایم پناهگاهی از باد و طوفان فراهم کن و در این حال آغوش گرم مادر و دستان نرم پدر کودک را فرا گرفت . اما کودک همچنان می گریست و از خدا خواست خودش را به او نشان دهد در این حال پروانه ای آمد و روی گونه ی کودک نشست اما کودک پروانه را کنار زد و در حالی که زیر لب به خدا بد می گفت چشمه را گل آلود کرد و گلها را له کرد و دستان پدر و آغوش مادر را با فریادهای گوشخراشی ترک کرد و از سرزمین خدا بیرون رفت...




  • کل صفحات: 5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  



كد نوحه

كد مداحی